رفیق قدیمی خاطرات قدیمی

۱۱ بازديد
سلام به ولاگ من خوش اومدین
باورم نمی‌شد… بعد از اون همه سال، یهو وسط محوطه‌ی دانشگاه، چشمم خورد به یه چهره‌ی آشنا. اولش یه لحظه مکث کردم، گفتم نه بابا، امکان نداره خودش باشه. ولی هرچی بیشتر نگاه کردم، بیشتر مطمئن شدم. خودش بود… امیر!
هم‌بازی دوران بچگی‌م. همونی که باهاش تو کوچه خاکی فوتبال بازی می‌کردیم، با دوچرخه از تپه‌ها می‌اومدیم پایین، گاهی هم از درخت همسایه بالا می‌رفتیم و فرار می‌کردیم که نکنه دعوامون کنه. فکر نمی‌کردم دیگه هیچ‌وقت ببینمش.
با شک و ذوق رفتم جلو و صداش کردم برگشت. چند لحظه به‌هم خیره شدیم، بعد لبخندش اومد و گفت: وای باورم نمیشه خودتی؟
یه لحظه زمان برگشت عقب. انگار دوباره همون بچه‌های ده، یازده ساله بودیم .
شروع کردیم حرف زدن، از قدیما گفتیم، از خرابکاریامون، از دعوای الکی‌مون گریه و خنده هامون ، از شربتای خنک مامانم وقتی خسته می‌رسیدیم خونه. کلی خندیدیم. اصلاً نفهمیدیم چطور یه ساعت گذشت.
اون لحظه فهمیدم چقدر خاطره قدرت داره. آدمو از شلوغی و جدیت زندگی دانشجویی می‌کَنه، می‌بره یه جایی که همه‌چی ساده‌تر و قشنگ‌تر بود.
قرار گذاشتیم بیشتر ببینیم همو. شاید دوباره اون حس رفاقت بچگی یه جوری برگرده.
۰ ۰
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بلاگ 9 ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.